عشق ماماني و بابايي،نازنينعشق ماماني و بابايي،نازنين، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

نازنین زهرا عشق ماماني و بابايي

روز پدر

سلام عزيز دلم.ان شا الله كم كم داريم نزديك ميشيم كه تو رو تو بغل بگيريم و حالشو ببريم قند عسل. ديروز بالاخره با بابايي رفتيم خريد. موكت-چراغ و پرده براي اتاقت گرفتيم.كمد و تخت هم كه مامان جون رقيه برات سفارش داده روز شنبه ميارن و بقيه وسايل هم خونه خاله زهرا هست كه ان شا الله تا يكي دو هفته اينده قرار بيارن كه اتاقتو بچينيم و ذوقش كنيم يكي يدونه مامان.بابايي امشب ميخواد بره اعتكاف و ما تنها هستيم خيلي دلم هواش ميكنه همه زندگي من شماييد عزيزم  دوستتون دارم.فردا هم روز پدر هست كه ان شا الله سال ديگه تو هستي و صداي بابايي ميزني جوجه كوچولو.امیدوارم که قدر باباتو بدونی چون خیلی برای ما زحمت میکشه.   ...
25 خرداد 1390

ماه ششم

سلام نانازي مامان .امروز وارد ماه هفتم شدي.3 ماه ديگه بيشتر نمونده كه تو رو توي جيگرمون بگيريم.خدا رو شكر تا الان همه چيز خوب بوده و تو هم خوب و سالمي.ان شا الله كه بقيه اش هم به سلامتي بگذره.بابايي هم خيلي منتظر ديدنته .مامان جون و عمه ها هم رفتن مشهد به پابوس امام رضا (ع) و اونجا كلي برات دعا كردند.البته چند تا لباس خوشكل هم برات خريدند و به حرم آقا اونو متبرك كردند كه ان شا الله هميشه سلامت باشي عزيزم.دوستت داريم نفس مامان و بابا   ...
15 خرداد 1390

دلشوره

سلام ناز گل مامان.اگر بدوني چند روز پيش به من و بابايي چي گذشت؟ دو روز بود كه حركتت كم شده بود خيلي دلم شور ميزد. زنگ زدم به بابايي و گفتم هر وقت كارت تموم شد بيا بريم دكتر.خلاصه بابا اومد و با مامان جون رفتيم دكتر هم عجله داشت ميخواست بره ولي وقتي جريان و بهش گفتم رفتم تو اتاق تا سونو بشم بابا ومامانجونم اومدن داخل اخه اونا هم ترسيده بودن.خدا رو شكر دكتر صداي قلبتو گوش داد مثل ساعت كار ميكرد ما هم شنيديم و خوشحال شديم.بعد هم تو سونو همه چيتو نشون بابا داد-قلبت-سرت-پاهات و سالم بودي خدا رو شكر و خوشحال اومديم خونه .ان شا الله هميشه سالم و سلامت باشي زندگي ما.   ...
7 خرداد 1390

روز مادر

سلام جوجه کوچولوی مامان فردا روز مادر هست  و این اولین سال که من مامان هستم.هر چند که تو هنوز نیومدی ولی همینم خیلی لذت داره.ان شا الله سال دیگه که یک ساله هستی و بهم با زبون شیرینت میگی مامان و منم کلی قربون صدقت میکنم و ذوق میکنم.چند روز پیش که دراز کشیده بودم بابایی هم جلوم نشسته بود چند بار تکون خوردی و دیدت اینقدر قربون صدقت کرده بوست کرده که دلت بخواد همش دلش میخواست تکون خوردنتو ببینه.بی صبرانه منتظریم .خیلی دوست داریم گلم. ...
2 خرداد 1390
1